ایثار
منطق ما؛منطق امام حسین(ع)است,اگر دشمن این حقیقت رادریابد,هرگز لحظه ای منتظر خستگی مانخواهدماند
پندار ما اینست که ما مانده ایم و شهدا رفته اند اما حقیقت آنست که زمان ما را با خود برده است و شهداء مانده اند.شهید مرتضی آوینی

فاطمه ملکی ،سن و سال کمی داشتند اما به اندازه یک مرد درک می‌کردند؛ آنها یک روز ابری، دور از ریا و با قلبی به وسعت دریا راهی جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شدند؛ اما امروز همان مردان که جراحت‌شان دور از چشم‌های‌ ما است، با دلی پر از درد، در بهشت کوچک گوشه شهرمان، غم می‌خورند.

«رضا اکبری» یکی از جانبازان دفاع مقدس است که در 15 سالگی به درجه جانبازی نائل آمد.به مناسبت میلاد حضرت ابوالفضل(ع) که به عنوان روز جانباز نامگذاری شده است. پای درد دل‌های این جانباز می‌نشینیم ،باشد که این همه گذشت و تحمل، مورد توجه مسئولان و مردم قرار بگیرد.

* صدامی‌ها مرا تا گردن زیر خاک کردند

بنده در 15 سالگی در حالی که می‌توانستم در کنار پدر و مادرم باشم، عازم جبهه شدم؛ رزمنده بسیجی بودم؛ اول فروردین 67 یعنی یک ساعت و نیم از تحویل سال نو گذشته بود؛ در منطقه مریوان سه شبانه روز جنگیدم؛ سپس از شدت خستگی به پایگاه عراقی‌ها رفتم و خوابیدم؛ در مدتی که من خواب بودم، پایگاه عراقی‌ها از دست ما رفت؛ یک موقع از خواب بیدار شدم و دیدم یکی از پشت، گردنم گرفته و بلندم کرده است؛ او را که نگاه کردم خیلی ترسیدم؛ از نیروهای گارد ریاست‌ جمهوری صدام بود و مانند هیولا؛ یک لگد به کمرم زد و هنوزم جای آن محل ضربه درد می‌کند.

صدامی‌ها مرا تا گردن زیر خاک کردند؛ آن روز باران هم می‌بارید و 4 ساعت اسیر گِل بودم؛ صدامی‌ها مشروب می‌خوردند و سر مرا نشانه می‌گرفتند و می‌خندید؛ خدا خواست بچه‌های ما که از آن طرف شکست خورده بودند، صحنه را دیدند و صدامی‌ها را زدند؛ بچه‌ها مرا از زیر گِل بیرون کشیدند؛ رزمنده‌ای آذری‌زبان مرا روی دوشش گرفته بود تا از منطقه خارج کند؛ آن موقع در پایگاه عراقی‌ها درگیری شد و او در همانجا به شهادت رسید. بعد از درگیری، من هم داخل دره‌ای عمیق افتادم و بعد از مدتی مرا از آن جا بیرون آورده بودند که در ابتدا مانند جنازه بودم که بعد از مدتی درمان توانستیم روی پا بایستم.

* انگشت مادرم را قطع کردم

در طول این سال‌ها زجر زیادی کشیدم؛ بیمارستان‌ها و شهرهای مختلف بستری می‌شدم؛ برخی جانبازان چشم‌هایشان را از دست دادند، اما جانباز اعصاب و روان قضیه‌ای متفاوت دارد، چون معلوم نیست این حالت‌ها چه زمانی به سراغ‌اش می‌آید. حالت‌های آنها فرق می‌کند.

اگر به نمونه‌‌هایی از آن بخواهم اشاره کنم، آیا شما دیده‌اید فردی که مادرش را خیلی دوست دارد، انگشت او را با دندان قطع کند؟! من این کار را کردم. به مادرم گفته بودند اگر تشنج کردم نگذارد دندان‌هایش قفل شود، یک شیء‌ای بین دندان‌هایش بگذارید. مادرم وقتی در این موقعیت قرار گرفت، انگشت خود را بین دو فک من گذاشت، من هم انگشت او را قطع کردم. بعد از اینکه به حالت عادی برگشتم، انگشت را از دهانم بیرون آوردند و بعد بردند پیوند زدند.

* خانواده‌ام مرا ترک کردند 

بنده دو بار ازدواج کردم؛ با توجه به شرایط خاصی که داشتم، در ازدواج نخست، همسر سابق‌ام نتوانست خیلی تحمل کند؛ نمونه‌ای از اتفاق‌هایی که در آن زمان افتاد این بود که وقتی دخترم دو ساله بود، نیمه شب بیماری به سراغ من آمد و او را از بالا بلند می‌کنم و وسط میز شیشه‌ای پرتاب کردم. از آنجا که خدا مرا دوست داشت اتفاقی برای دخترم نیفتاد.

از این اتفاق‌ها زیاد در زندگی داشتیم؛ سرانجام همسر سابق‌ام پسر 6 ساله و دختر 9 ساله‌ام را از من گرفت و در 25 خرداد سال 79 به نروژ رفت؛ از آن زمان تاکنون بچه‌هایم را ندیدم؛ می‌شنوم که پسرم در حال تحصیل در رشته وکالت است و دخترم پزشکی می‌خواند. زجر برای من این بود که رشد و پیشرفت بچه‌هایم را ندیدم؛ البته به مادر بچه‌ها حق می‌دهم چنین کاری را انجام بدهد.

* همسرم مبارز است

بنده مجدد ازدواج کردم؛ همسر کنونی‌ام کُرد زبان است؛ برعکس همسر اول، وی مبارز است؛ اما مبارز بودن او به قیمت شکسته شدن دندان‌ها و دستش تمام شده است؛ چون زمانی که بیماری به سراغم می‌آمد، آن موقع من کسی را نمی‌شناسم، نمی‌دانم که در اطراف من برادرم است، خواهرم است یا همسرم... دست که به دستم می‌رسد، می‌شکنم.

* بیهوشی در هوای سرد بیرون از منزل

ماجراهای بسیاری بر ما گذشته است؛ یک شب که این تشنجات عصبی به سراغم آمد، حالم بد ‌شد، در آن حالت لباس‌هایم را از تن بیرون ‌آوردم، در شب زمستانی و در زمین برفی از منزل خارج شدم؛ به باغی رفته و آنجا خوابیدم. بعد از مدتی پیرمردی که صاحب باغ بود، می‌خواست خش و خاشاک باغ را جمع کند، مرا پیدا می‌کند؛ با پلیس تماس می‌گیرد؛ در ابتدا به عنوان یک آواره و بعد دوستان محله، مرا شناسایی می‌کنند.

* تکرار غروب‌هایی پر از غم در آسایشگاه

داروهایی که مصرف می‌کنیم آرامبخش است،‌ اما عوارض آن زیاد است؛ اگر یکی از قرص‌ها را اشتباه مصرف کنیم، ممکن است دچار ایست قلبی شویم؛ که اخیراً برای یکی از دوستان همین اتفاق رخ داد؛ من از 29 فروردین 1392 در آسایشگاه نیایش بستری شده‌ام؛ به دلیل مصرف داروها تا ظهر حال جانبازان خوب است؛ وقت غروب که می‌رسد، چون اثر داروهای ظهر از بین می‌رود، آسایشگاه پر از غم می‌شود؛ حال بدی به بچه‌ها دست می‌دهد.

* مستأجر هستم

با اوضاع جسمی که جانبازان اعصاب و روان دارند، هم مورد بی‌مهری مسئولان قرار گرفتیم و هم مردم. با توجه به شرایطی که دارم، نتوانستم خانه‌ای برای خانواده بخرم؛ سال گذشته در شهریار یک خانه اجاره کردم پول پیش 4 میلیون دادم و قرار شد هر ماه 450 هزار تومان کرایه خانه بدهیم؛ امسال آن صاحب‌خانه آمده است و می‌گوید پول پیش را به 8 میلیون افزایش دهید با کرایه‌ای به مبلغ 550 هزار تومان.

بنده الآن آسایشگاه هستم؛ مرد در خانه نیست؛ اگر شب یک مرد بخواهد به منزل برود، احتمالاً شرمنده همسر و بچه‌اش نشود، می‌رود و مسافرکشی می‌کند؛ دفعه آخر که 3 روز خانه ماندم، خیلی غصه خوردم و ای کاش ما را هم درک کنند.

* پسرم به من افتخار می‌کند

در حال حاضر از همسر دومم یک فرزند پسر دارم؛ به او می‌گویم «رضازاده کوچولو» مادرش به او رسیدگی می‌کند؛ درس‌هایش خوب نیست؛ از نظر حفظ قرآن عالی است، اگر یک‌بار آیات قرآن را بخوانیم حفظ می‌شود. او علاقه دارد و باهوش است. او را به مریوان و محل جانبازی‌ام بردم او به من افتخار می‌کند.

* روزی که با پسرم به شهربازی رفتیم

من در تابستانی که گذشت، در بیمارستان بستری بودم؛ پسرم در این تابستان تفریح نرفت چون امکان تفریح برای او نبود. مادرش خیلی سختی کشیده است. الآن مادرش کار می‌کند. شانه‌هایش طاقت این همه بار سنگین را ندارد. در این سه ماه «پلی‌استیشن» می‌شود، همه سرگرمی او. یک روز پنج‌شنبه به مرخصی رفتم، به پسرم گفتم آماده شو برویم شهربازی، به شهربازی رفتیم؛ دستم خالی بود؛ وقتی به شهربازی رسیدیم، پرسیدم: «دفتر شهربازی کجاست؟» به آنجا رفتیم؛ برگه مرخصی‌ام را به مأموران نشان دادم و گفتم: «امروز از بیمارستان اعصاب و روان به مرخصی آمدم تا همراه پسرم باشم، بلیط نیم‌بها می‌دهید؟» آن مأموران جوان گفتند: «نه آقا، این مسائل گذشت، برو کنار بایست»؛ بعد مدیر آنجا رفت چند بلیط گرفت و به ما داد.

* حرف‌هایی که نباید از مردم بشنویم

یک مدت که حالم خوب شده بود، در یک تاکسی سرویس کار می‌کردم؛ در آنجا آقا پسری به من گفت: «خوب به شما خوش می‌گذرد، جانباز هستید و هوای شما را دارند» به او گفتم: «من حقوقم را به شما می‌دهم و اجازه بدهید انگشتم را داخل چشم‌تان فرو ببرم» او گفت: «مگر من دیوانه‌ام» گفتم: «مگر من دیوانه بودم که رفتم» آن موقع که ما رفتیم این حرف‌ها نبود،‌ مردم ما را با الفاظ دیگری بدرقه می‌کردند، آن هم در سن 15 سالگی.

 

منبع:فارس


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 توسط ...

از راست: نفر اول (شهید عباس بیات)، نفر دوم (شهید رحمان میرزا زاده)، نفر سوم (شهید اکبر عزیز زاده)، نفر پنجم (شهید مرتضی ملکی، نفر هفتم (شهید محمد بهشتی)، نفر هشتم (شهید سید محسن جلادتی)، نفر دهم (شهید پیام پور رزاقی)، نفر یازدهم (شهید حاج قاسم اصغری)

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 توسط ...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 توسط ...

عکس/خواب عمیق قبل از شهادت
شهید علیرضا محمودی پارسا دقایقی قبل از شهادت/ عکاس: محمود حاج محمدی
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، شهید "علیرضا محمودی پارسا" که ساعاتی پس از برخاستن از خواب، بهمن 1361 در فکه - عملیات والفجر مقدماتی به شهادت رسید، نامه ای به همکلاسی های خود نوشت که در زیر، متن آن را می خوانیم...

بسم الله الرحمن الرحیم

خدمت برادران عزیز و همکلاسی‌های خوبم سلام عرض می‌کنم و امیدوارم که حال همگی‌تان خوب باشد و تحت توجهات مولایمان امام زمان با تمام قوا در راه استقرار یافتن هر چه بیشتر حاکمیت حزب‌الله بکوشید.
عکس/خواب عمیق قبل از شهادت

برادران خوبم من امروز بسیار خوشبخت و خوشحال هستم که خود را در جایی می‌بینم که شاید لیاقتش را ندارم. جایی که مملو است از جوانان عاشق، عاشق الله، عاشقانی از پیرمرد و جوان و کوچک و بزرگ که در راه فداکاری برای اسلام، از همه چیز خود گذشته‌اند و برای خدمت به اسلام در این‌جا گرد آمده‌اند و بهترین سرمایه‌ زندگی‌شان یعنی جانشان را در کف گرفته‌اند و حاضرند بدون هیچ چشمداشتی آن را در راه خدای خود فدا نمایند.
عکس/خواب عمیق قبل از شهادت

برادران عزیزم! من هر چه که بگویم اینجا چه خبر است باز هم کم گفته‌ام چون واقعیت امر این است که در تعریف جبهه و احوالات آن، هر زبانی کوتاه و هر قلمی عاجز است و هر چه من بگویم باز هم نخواهم توانست قطره‌ای کوچک از این دریای بزرگ معرفت و عشق را برای شما توضیح بدهم و با کمال اطمینان مجبورم اعتراف کنم که برادران اگر می‌خواهید بفهمید در جبهه چه خبر است فقط باید خودتان در جبهه حضور یابید تا این مسئله مهم را درک کنید.
عکس/خواب عمیق قبل از شهادت

و اما از احوالات اینجا برایتان بگویم. اکنون ما در یک مسجد مستقر هستیم. در دهی به نام شاهینیه که حدود 8 هزار جمعیت دارد. مردمانی فقیر و زحمتکش که هر بیننده‌ای از دیدن آن‌ها دلش به رحم می‌آید.

این منطقه حدود چهار ماه است که تحت حاکمیت دولت درآمده است ولی هم اکنون هم در داخل مردم نفوذ کرده‌اند و حتی شب قبل هم به طرف ما تیراندازی کردند ولی با اراده‌ی قوی و محکم رزمندگان اسلام مواجه شدند و با شکست به پناهگاهشان بازگشتند.
عکس/خواب عمیق قبل از شهادت

در آن ایام که این ده در دست آن‌ها بود، آنقدر تبلیغات بر علیه امام عزیز و دولت و بخصوص پاسداران شده بود که زبان از گفتن آن عاجز است و حتی به گفته‌ شاهدان محلی، جلوی پای عروس و داماد به جای گوسفند، سر پاسداران اسیر را می‌بریدند.

بله برادران عزیز، همین پریروز بود که مینی در راه تدارکاتی مقر منفجر شد که دو تن از بهترین برادران ما به نام‌های برادر شاه‌میری و برادر چهارراهی شهید شدند و تکه‌های جسد آن‌ها به فاصله‌ هشتصد متری پرت شد.

چه خوب است که بدانید برادر شاهمیری دارای سه فرزند کوچک می‌باشد و در اینجاست که با خود فکر می‌کنم که خدایا ما چه مسئولیت بزرگی در مقابل خون این شهیدان داریم.
آری برادران عزیز! همه‌ ما مسئولیم و اگر خوب فکر کنیم مسئولیتی به سنگینی یک کوه بر دوشمان حس می‌کنیم.

آیا تاکنون فکر کرده‌اید که چگونه و با چه رویی می‌خواهیم در مقابل این یتیمان و خانواده‌های شهدا بایستیم و به چشمانشان نگاه کنیم؟ برادران! اگر هیچ کاری از دستتان برنمی‌اید، لااقل از خدا بخواهیم و بگوییم خدایا زندگی ما که به اسلام و انقلاب خدمتی نمی‌کند، لااقل از عمر ما بکاه و بر عمر امام عزیمان بیفزا و به ما مرگی با عزت عطا کن تا شاید مرگمان بتواند به اسلام و انقلاب خدمتی کند.

مگر نه اینکه درخت اسلام همیشه از خون عزیزانی چون فرزندان زهرا(س) آبیاری شده و اگر در جامعه‌ای خون نباشد، آن جامعه رو به خشکی و انزوا خواهد رفت و به قول استاد مطهری، شهادت تزریق خون است بر پیکر اجتماع، همانطوریکه خون به انسان حیات می‌بخشد، شهادت نیز باعث حیاتی جدید و جاودانه برای جامعه‌ ما می‌شود. خداوند انشاءالله به ما هم این نعمت را عطا می‌نماید.

به امید پیروزی
علیرضا محمودی

خدایاخدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار / از عمر ما بکاه و بر عمر او بیفزا


منبع:مشرق


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 توسط ...

شناسايي دو شهيد گمنام كاشاني
شهيد محمد جعفر زيلوچي و شهيد احمد معصومي شناسايي شدند / بعد از 25 سال پرستوهاي مهاجر كاشاني به آشيانه بازگشتند

پيكر مطهر اين دوشهيد كه امروز تحويل شده است دوشنبه شب در بيت العباس مراسم دعا و شب وداع با شهدا و سه شنبه تشيع پيكر اين دو شهيد با حضور مردم مومن و شهيد پرور كاشان برگزار خواهد شد.
 
معاون سياسي اجتماعي فرمانداري  ويژه كاشان از شناسايي دو شهيد گمنام كاشاني و بازگشت آنان به كاشان خبرداد.

هادي اكبري امروز بعد از ظهر در گفت‌وگوي اختصاصي با پورتال خبري كاشان با اعلام اين خبر اظهارداشت: دو شهيد گمنام كاشاني بعد از 25 سال از شهادت آنان هويت شان توسط گروه تفحص شناسايي شدند و پيكر مطهر آنان امروز تحويل بنياد شهيد كاشان شد.
 
وي افزود : مادر شهيد احمد معصومي به رحمت خدا رفته است و پدر اين شهيد در قيد حيات است  و پدر ومادر شهيد محمد جعفر زبلوچي هر دو در قيد حيات  هستند .

معاون سياسي اجتماعي فرمانداري كاشان ياد آورشد:  محمد جعفر زيلوچي فرزند حسن و شهيد احمد معصومي  فرزند غلامرضا از نيروهاي لشكر 8 نجف اشرف در 28 فروردين ماه سال 67  در تك دشمن در منطقه عملياتي فاو به شهادت رسيدند.  
 
هادي اكبري ياد آورشد: پيكر مطهر اين دوشهيد كه امروز تحويل بنياد شهيد كاشان شده است دو شنبه بعد از نماز مغرب و عشاء در بيت العباس مراسم دعا و شب وداع با شهدا با حضور مردم مومن و شهيد پرور كاشان برگزار مي شود .
 
معاون سياسي اجتماعي فرمانداري ويژه كاشان افزود : مراسم تشيع شهيد محمد جعفر زبلوچي و شهيد احمد معصومي سه شنبه  ساعت 16:30 بعد از ظهر از محل سپاه پاسداران كاشان در خيابان شهيد بهشتي تا ميدان 15 خرداد برگزار خواهد شد و سپس در گلزار شهداي دارالسلام كاشان به جمع  همرزمان شهيد خود خواهند پيوست.

لازم به توضيح است شهرستان كاشان يكهزار و 700 شهيد در دفاع مقدس تقديم انقلاب اسلامي نموده است. 
 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 توسط ...

بیستم فروردین روز ملی فناوری هسته ای به همراه یاد و خاطره شهدای هسته ای گرامی باد.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 توسط ...

شهید «کیومرث (حسین) نوروزی‌فر»، اول مرداد سال 1341 در سمنان به دنیا آمد. پدرش درجه‌دار ارتش بود که در سال 57 خود را پیش از موعد بازنشسته کرد. حسین 2 سال از تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در تهران گذراند و تحصیلات دبیرستانی را در سمنان با بهترین رتبه در رشته ریاضی به پایان رسانید و در دانشگاه اصفهان پذیرفته شد. اما از دانشگاه به بسیج و بعد سپاه رفت. نبوغ و استعداد سرشارش سبب شد تا در خط مقدم جبهه گره‌گشای مشکلات شود، عملیات‌های متعدد و بزرگ والفجر مقدماتی، والفجر 3، محرم، خیبر، بدر و مخصوصاً عملیات والفجر 8 شاهد توانمندی‌های او بودند.

 

شهید نوروزی‌فر، نفر وسط

شهید حسین (کیومرث) نوروزی و برادرش میثم (ایرج) از اوایل انقلاب تا 8 سال دفاع مقدس جزء فعالین انقلابی بودند. مادر این 2 شهید می‌گوید «یکبار که هر دوشان از جبهه به خانه برگشتند، به آنها ‌گفت "حداقل یکی‌تان برود، یکی بماند." میثم سکوت کرد و حسین سر تکان داد و گفت: "مادر تا کفر هست جبهه و جهاد هم هست." دیگر حرفی نزدم...».

میثم در عملیات «والفجر 3» در کنار حسین به شهادت رسید. حسین که فرمانده گردان بود، بعد از پایان عملیات، بر بالین برادر شهیدش نشست. بعد هم برای خاکسپاری برادرش به سمنان رفت و بلافاصله به منطقه برگشت.

سرانجام حسین نوروزی‌فر با مسئولیت فرمانده و قائم مقام گردان موسی بن جعفر (ع) در 22 بهمن 1364در منطقه ام‌الرصاص و طی عملیات «والفجر 8» با اصابت ترکش به بدن، سر و پا به شهادت رسید و پیکر مطهرش در امامزاده یحیی سمنان آرام گرفت.

*قول داد 3 ماهه برگرد

حسین قبل از عملیات والفجر 8 ازدواج کرد. همسرش می‌گوید: «شب قبل از رفتن به جبهه گفت: "فردا می‌روم. شما بمانید تا برگردم." دلم گرفت، گفتم شما که به شهادت خودت آگاهی چرا اینطور حرف می‌زنی؟ جواب داد:"قول می‌دهم تا 2-3 ماه دیگه بیایم." طبق گفته خودش دقیقاً 3 ماه بعد پیکرش را آوردند.»

*اگر فرزندم پسر شد نامش را حسین بگذارید...

مادر شهید نوروزی‌ می‌گوید: حسین وقتی که به جبهه اعزام شد، همسرش باردار بود. گفته بود "اگر بچه‌مان پسر شد، اسمش را بگذارید حسین و اگر دختر شد، زینب." او در عملیات «والفجر 8» شهید شد. مدتی بعد از شهادت پسرم، دخترش «زینب» به دنیا آمد.

*راز عنایت ایام میلاد حضرت زینب (س)

دختر شهید می‌گوید: «پدرم در ایام ولادت حضرت زینب (س)، عجیب بذل و بخشش می‌کند». زینب نوروزی که 6 ماه پس از شهادت پدرش به دنیا آمده، می‌گوید «برخی از آشنایان و مردم شهر ماه‌ها در انتظار شب میلاد حضرت زینب (س) هستند تا در این روزها عیدی و حاجت خود را از او بگیرند.» 

*بخش‌هایی از وصیت‌نامه شهید نوروزی

«پدر و مادر گرامی، می‌دانم که شما دوست داشتید که من ادامه تحصیل داده و به دانشگاه بروم. حال نیز من در دانشگاه کربلا ثبت‌نام کرده‌ام که مواد امتحانی آن شامل درس‌های شهادت، رشادت و ایثار بود من از همه این درس‌ها با موفقیت گذشتم. این درس‌ها جاودانی و ابدی است و حال فارغ‌التحصیل این دانشگاه با مدرک شهادت شده‌ام...»

«امروز اسلام به من و شما احتیاج دارد... تو در هر کجا که جلوی باطل را بگیری و احیای حق کنی، همانجا جبهه حق علیه باطل است...»

«دست‌های مرا گره کرده و در قبر بگذارید تا همه بدانند که اسلحه‌ام هدف نبوده و آنقدر که به مشت گره کرده و قدرت ایمان اعتقاد دارم، برای اسلحه ارزش قائل نیستم.»

شهید نوروزی در پیامی حضور ملت در صحنه‌ها را تداوم بخش پیروزی دانسته و تأکید کرده است «این راه خونین و این آیین الهی همواره در معرض شدیدترین حمله‌ها و نافرجام‌ترین دشمنی‌های خود قرار گرفته است و پیوسته لحظه‌ای نبوده که قدرت‌های شیطانی برای نابودی آن نقشه‌ای نکشند... آنچه امروز ما را به پیروزی‌های بزرگ و به این عظمت جهانی رسانیده، همان استقامت و صبر و گوش به فرمان امام سپردن است که دشمنان را زمین‌گیر و لذت پیروزی بر خصم را نصیب شیفتگان خود ساخته است.»

در پایان آمده است «اکنون شمایید و این راهی که پذیرفته‌اید و نام مقدس رزمنده اسلام را بر خود نهاده و بر آن مفتخرید. این جنگ جنگی است که بر ما تحمیل شد و از آن گریزی نیست، به فرموده امام عزیزان این جنگ اگر بیست سال هم طول بکشد ما ایستاده‌ایم.» 

منبع:فارس


نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم فروردین 1393 توسط ...

در عملیات «فتح المبین» قائم مقام تیپ 27 مدام با «حسن باقری» و «احمد متوسلیان» در تماس بود و برای رفع مشکلات موجود از آنها چاره‌جویی می‌کرد. روز چهارم فروردین 1361 در حالی به شب رسید که رزمندگان اسلام به طور کامل در امامزاده عباس مستقر شدند.

در تحقق این پیروزی همه رزمندگان و فرماندهان تلاش کردند؛ جمشید ایمانی یکی از رزمندگان این عملیات در وصف شمه‌ای از این تلاش‌ها این گونه روایت می‌کند:

در بحبوحه عملیات «فتح مبین» عراقی‌ها پاتک سنگینی کرده بودند و از زمین و آسمان گلوله سر بچه‌های ما خالی می‌کردند؛ نیروهای ما هم خاکریز و سرپناه درست و حسابی نداشتند تا بتوانند جلوی دشمن سدی ایجاد کنند. یادم هست توپ‌های مستقیم تانک عراقی‌ها اجازه نمی‌داد حتی یک نفر روی جاده حرکت کند. اگر جنبنده‌ای تکان می‌خورد، یک تیر مستقیم تانک حواله‌اش می‌کردند. یک بولدوزر هم آنجا بود که راننده نداشت؛ همه دنبال کسی می‌گشتند که بنشیند پشت بولدوزر و خاکریزی بزند. تیر مستقیم تانک هم با صدای وحشتناک گوم، گوم به اطراف می‌خورد.

من راننده بودم؛ حتی رانندگی خودروهای سنگین را هم بلد بودم؛ اما تا آن موقع پشت دستگاه بولدوزر نشسته نبودم؛ دیدم چاره نیست و باید کاری کنم؛ زیر آن آتش شدید رفتم نشستم داخل کابین بولدوزر، سیم‌ها را به هم وصل کردم و بولدوزر روشن شد. نتوانستم کنترلش کنم و افتاد داخل گودی رودخانه فصلی.

دوباره با آن کلنجار رفتیم و با قلاب بولدوزر را از داخل گودال بیرون آوردیم. این بار با احتیاط بیشتری راهش انداختم؛ هر طور بود یک خاکریزی آنجا احداث کردم تا جان‌پناهی برای بچه‌هایی که می‌جنگیدند باشد، آن روز در دشت عباس هر کس هر کاری از دستش بر می‌آمد، انجام می‌داد.


نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم فروردین 1393 توسط ...

از هنگامی که در ماه‌های اول جنگ تحمیلی در جبهه‌های پدافندی بود تا هنگامی که فرماندهی غواصان گردان بلال از لشکر ۷ ولیعصر (عج) در عملیات والفجر ۸ را بر عهده گرفت، احساس تکلیف و عشق به شهادت لحظه‌ای از او جدا نشد.

بسیجی شهید محمود دوستانی که در عملیات بیت‌المقدس و در آستانه آزادسازی خرمشهر داغ برادرش «علی» را دید، پس از حماسه‌ها و شجاعت‌های فراوان در عملیات ‌‌‌گوناگون در پنجم اسفند ۱۳۶۴ به شهادت رسید؛ شهادتی همراه با ۳۵ تن از رزمندگان لشکر ۷ ولیعصر (عج) در ساحل بهمنشیر و در منطقه عمیاتی والفجر ۸.

خاطراتی که خانواده و برخی ‌دوستانش از او دارند، خواندنی‌ است.

در بیمارستان خبر شهادت دوستانش را شنید


شهید محمود دوستانی در اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۰ در حالی که دانش‌آموز دوران دبیرستان بود، در جبهه پدافندی صالح مشطط (روستایی در غرب پل کرخه) که به جبهه شهدا معروف شده بود، برای خنثی سازی یک میدان مین بین خط مقدم ایران و عراق در منطقه ذکر شده با گروهی از رزمندگان اعزام شده بود و بعد از خنثی سازی مقداری از میدان مین، کمی ‌استراحت می‌کنند که در این لحظه، به دلیل نامعلومی، شماری از مین‌های ضد نفر منفجر شده و ایشان نیز چون یکی دو متر‌ از بچه‌ها فاصله داشته، آسیب کمتری می‌بیند، ولی به گفته وی، شدت انفجار به حدی بود که لباس‌های نظامی‌اش پاره پاره شده بودند و قمقمه آبی که در آن لحظه از آن آب می‌خورد، به هوا پرتاب می‌شود و چند تن از همرزمانش‌‌ همان جا به شهادت می‌رسند ـ که البته ایشان در بیمارستان قضیه شهادت دوستانش را متوجه ‌و به شدت متأثر شد ـ و بقیه افراد هم به هر شکل‌ به عقب برمی‌گردند که شهید محمود هم با این حالت، خودش را به خط خودی می‌رساند، ولی در آنجا به دلیل شدت جراحات و خونریزی، بیهوش می‌شود.
خدایا! خجالت می‌کشم اعمالم را روی کاغذ بياورم ...
در بیمارستان نخست انگشتان آسیب دیده‌اش را جراحی می‌کنند. در انگشتان دست راستش میله کار گذاشته بودند، ولی انگشت وسط دست راستش که از لحاظ ظاهر از همه سالم‌تر بود، پس از گذشت چند روز شروع به سیاه شدن نمود و دکتر تشخیص داد، باید هر چه زود‌تر قسمت سیاه شده انگشت قطع شود، و‌گرنه این مشکل پیشروی می‌کند، که نهایتا دو بند از این انگشتش را قطع کردند.

پس از جراحت ایشان را به بیمارستان شماره ۲ تهران که تقریبا پشت فرودگاه مهرآباد و ابتدای جاده قدیم کرج بود، منتقل ‌و بستری ‌کردند.

در اوایل به دلیل شدت موج انفجار ‌‌از ناحیه پا و ‌دست‌ها تحرکی نداشت؛ بنابراین،‌ چند روزی ‌شبانه‌روز‌ افتخار همراهی با ایشان را در بیمارستان داشتم.

برای برگشتن به جبهه بی‌تابی می‌کرد


شهید محمود پس از مدتی در بیمارستان، کم کم قوای جسمانی‌اش رو به بهبودی رفت و آرام آرام توانست راه برود و بعد هم از دست چپش استفاده می‌کرد و نهایتا انگشتان دست راستش را هم می‌توانست تا حدودی حرکت دهد.

‌روزی دیدم که روی دست راستش به بررسی مشغول بود و داشت انگشتانش را تکان می‌داد. از او پرسیدم که مسأله چیست؟ با خوشحالی پاسخ داد: «در حال امتحان انگشت سبابه دست راستم بودم که دریافتم بعد از بهبودی می‌توانم دوباره تفنگ به دست گرفته و ماشه آن را به راحتی بچکانم».

‌او بی‌صبرانه منتظر بهبودی بود تا دوباره به جبهه برگردد.

از گناه می‌ترسید


یک بار در بیمارستان از او پرسیدم ‌در موقع انفجار و بلافاصله بعد از آن چه حالی به او دست داده است؟ شهید محمود در جواب گفت، در آن لحظه همه گناهانم جلو چشمانم آمده بودند.
جالب اینجاست که این گفته کسی است که در آن مقطع هفده ساله بود و دو سه سالی بود که به سن تکلیف رسیده بود و در این چند سال هم ایشان اهل مسجد و شرکت در وقایع دوران انقلاب و بعد هم که از اوایل جنگ در جبهه حضور داشت.
 
این بار فرق می‌کند...!

 
پیش از عملیات والفجر هشت در منطقه اروندکنار بودیم، یک روز از طرف لشکر ۷ ولی عصر (عج) فرم‌هایی آوردند تا افرادی که سابقة زیادی در جبهه داشتند پر کنند و به مکه مشرف شوند. یکی از این فرم‌ها را به «شهید محمود دوستانی» دادم، ولی هرچه اصرار کردم قبول نکرد‌. گفتم: مگر چه اشکال دارد این فرم را پر کنی؟ گفت: از کجا معلوم بعد از عملیات زنده باشم؟! گفتم: در این همه حمله‌ها شرکت کرده‌ای و سالم مانده‌ای، انشاء‌الله این بار هم سالم بر‌می‌گردی. محکم و استوار گفت: حرف آخرم را بگویم، این بار فرق می‌کند...!
 خدایا! خجالت می‌کشم اعمالم را روی کاغذ بياورم ...
خدایا امیدم به لطف توست
‌دفترچه خصوصی محمود رازهای سر به مهر زیادی دارد که باید کشف شوند. مرور این نوشته‌ها که او در خلوت خود آن‌ها را می‌نگاشت، درس آموزند.

او در یکی از نوشته‌های خود آورده بود:

بسمه تعالی

دوشنبه ۱۴ تیر ۱۳۶۳

باز هم خدا توفیقی عنایت کرد و لطف بی‌پایانش را نصیبم نمود تا باز هم به حساب و کتاب بپردازم، قبل از اینکه دچار حساب و کتاب آخرت شوم. ‌راستی چقدر نعمت بزرگی که انسان توفیق خلوت با خود و خدا را پیدا کند.

‌خدایا تو را شکر از اینکه هر چند وقت یک بار، هنگامی که در مسائل مختلف غوطه‌ور شده‌ام و مشکلات از همه طرف فشار وارد می‌آورند و مرا از خود بی‌خود کرده‌اند، به یاد تو می‌افتم. خدایا همیشه تا وقتی که زنده‌ام دلم را به یاد خودت زنده بدار. آمین.
باز مدتی غافل شده‌ام، لای این دفتر را باز نکرده‌ام که چیزی بنویسم، آخر خدایا خجالت می‌کشم زیر درگاهت قلم را روی کاغذ بگذارم و خواسته باشم کار‌هایم را روی کاغذ بیاورم در حالی که هیچ عمل صالحی انجام نداده‌ام که به آن امیدوار باشم و آن را بنویسم.

مدتی است که از قافلهٔ شب زنده‌داران بی‌نصیب مانده‌ام و از برخاستن در دل شب و سر به سجده گذاشتن محروم شده‌ام، و این یک مسأله بسیار ناراحت کننده است.
خدایا اما این امر را نیز متوجه هستم که تا انسان از جان و دل خواستار عملی نباشد نمی‌تواند آنرا بخوبی انجام دهد، اما چه کنم!! چشم امیدم به توست، توفیق را از تو خواهانم، مگر تا بحال بدون لطف تو زندگی کرده‌ام!
حاشا که هرگز اینچنین نیست و مباد، حال نیز خدایا امیدم به لطف توست، خدایا توفیق عبادت خالصانه و بی‌ریا را عطا بفرما، خدایا اعمال این حقیر را در راه رضای خودت قرار بده.

گفت: شما بروید


یکی از روزهای عملیات والفجر ۸ جلوی درب سنگری نشسته بودم که یکی از نیرو‌ها از بالای خاکریز فریاد زد: عراقی‌ها آمدند، آمدند! جنب و جوشی در میان نیرو‌ها به وجود آمد و برخاستم و خشابم را پر کردم و به طرف خاکریز می‌رفتم که «محمود» فرمانده گروهان مالک فریاد زد: گلوله‌های آر‌پی‌جی را روی خاکریز پخش کنید و شلیک نکنید تا نزدیک شوند. سرم را از خاکریز بلند کردم. نزدیک صد‌ تانک جلو‌ ما صف کشیده بودند و به طرفمان حرکت می‌کردند و هر لحظه نزدیک‌تر می‌شدند. به ۲۰۰ متری ما که رسیدند، تیر‌باری شروع به نواختن کرد و نوک خاکریز ما را هدف گرفته بود. با این کار اجازه نمی‌داد تا رزمنده‌ای بلند شود و تانک شکار کند. کنار محمود نشسته بودم. به توصیه فرمانده آر‌پی‌جی گرفته بودم تا در فرصت مناسب استفاده کنم.
خدایا! خجالت می‌کشم اعمالم را روی کاغذ بياورم ...
محمود با یک حرکت آن را از دستم گرفت و گفت: شما برایم گلوله سوار کن. من می‌زنم. با تمام شدن حرفش بلند شد و در یک چشم به هم زدن شلیک کرد و نشست.

بدین ترتیب گلوله آماده می‌کردم و محمود شلیک می‌کرد. پس از چند شلیک به آرامی سر بلند کردم. شعله‌های آتش از دو تانک زبانه می‌کشید. تانکی به فاصله ۵۰- ۶۰ متری ما رسیده بود ولی حرکت نمی‌کرد. بناگاه دریچه تانک باز شد و خدمه آن بیرون پرید و کلاش به دست گرفت و شلیک می‌کرد؛ طولی نکشید که آن نگون‌بخت با نابودی تانک توسط محمود به دوزخ فرستاده شد.

از سمت دیگر، نیروهای پیاده عراقی وارد خاکریز شده بودند که بسیجیان دلیر آن‌ها را از پای در‌آوردند. در ‌‌نهایت این حرکت دشمن نیز با درایت رزمندگان اسلام خنثی شد. فردای آن روز بچه‌های گردان کربلا خط را از ما (گردان بلال) تحویل گرفتند. محمود را دیدم که گوشه‌ای ایستاده و ما را ‌می‌نگرد. به طرفش رفتم و گفتم: چرا نمی‌آیی؟ گفت شما بروید بعداً به شما ملحق می‌شوم.‌

خاطرات محمود در کتاب «مردان دریایی»


پس از عملیات والفجر ۸ که از منطقه برگشته بود، حال و هوای عجیبی داشت. دیگر آن محمود پر جنب و جوش سابق نبود. غم دوری از یاران شهیدش (به ویژه حمید کیانی) خیلی برایش سنگین بود. این حال و هوا در سه ساعت صحبتی که‌‌ همان روز‌ها ضبط شده کاملا مشخص است.
یک روز بعد از نماز جماعت مسجد امام حسن عسکری. ع. (دزفول) سید عزیز آشنا گفت: می‌خواهیم از رشادت‌های بچه‌ها در عملیات والفجر۸ بگوییم.

‌وقتی صحبت‌ها شروع شد، سرم را برگرداندم. دیدم خبری از محمود نیست. بعد از صحبت‌ها بیرون آمدم و دیدم دم در مسجد نشسته، مطمئن بودم محمود از مجلس بیرون رفته تا نکند نامی از او برده شود و او را مجبور به تعریف خاطراتش کنند.

آقای هادی عارفیان هم که پیگیر شهید محمود برای ضبط اون خاطراتش بود، می‌گفت: خیلی تلاش کردم تا محمود را راضی کنم که صحبت کرده و عقده دل را باز کند و از والفجر۸ بگوید. محمود خیلی مقاومت می‌کرد، وقتی هم که راضی شد، شرط کرد که چند دقیقه کوتاه بیشتر نشود. قبول کردم. اما وقتی شروع کردیم آن حال عجیب و غم سنگین که در لابلای سخنانش موج می‌زد، محمود را از خود بی‌خود کرد و هیچ کدام از ما گذر زمان را ـ که نزدیک سه ‌ساعت بود ـ متوجه نشد.

خاطراتی که شهید محمود در آن مصاحبه تعریف کرد، ‌سال ۱۳۸۷ در کتابی با نام «مردان دریایی» در نشر شاهد منتشر شد.

بخش‌هایی از وصیت‌نامه شهید محمود دوستانی:


مردم! والله قیامت بر حق است، معادی هست، حساب و کتابی هست. بکوشید تا این چند روز دنیا را در طاعت و بندگی خدا سپری کنید که انشاءالله در آن روز واویلا روسفید زیر درگاه خدا و پیامبرش بیرون بیاییم.
برادران یادمان‌‌ همان راهمان هست که انشاءالله فراموش نشود.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 توسط ...

از زبان یه بچه شهید
============
من یک بچه شیرم
چون:
اون لحظه ای که دوشکای عراقی همه را زمین گیر کرده بود
در اون لحظه ای که امثال من از ترس زمین را چنگ میزنند
از میان خیل کثیر دلاوران حاضر در صحنه
این پدر من بود که ضامن نارنجک را کشید و بطرف سنگر عراقی رفت
اون لحظه از شب که او میرفت
من خواب بودم
خواهرانم خواب بودند
مادرم نه ماهه باردار بود...
اون لحظه ای که او اراده رفتن کرد شیطان با تمام جنودش دست بکار شدند که منصرفش کنند
یتیمی فرزندانش، بیوه شدن زن جوانش و کودکی که در روز هفتم شهادتش به دنیا می آمد...
ولی او صادقانه پای عهدی که با خدا بسته بود ایستاد و رفت
در لحظه بامداد شب 18 اردیبهشت 61
مرحله دوم عملیات بیت المقدس
5 کلیومتری خرمشهر
قبل از رسیدن به سنگر سینه اش با گلوله دوشکا شکافته شد و نارنجک کنار پایش منفجر شد
در روز قیامت که همه سرها پایین است من سرم را بالا میگرم و بلند فریاد میزنم:
من فرزند شهیدم...


نوشته شده در تاريخ شنبه سوم اسفند 1392 توسط ...

VPN prices